|
سرزمین رویايی تنهایان |
|
تک درختیم در کویر عمر تنها مانده ایم غم ها داریم گر چه از یاران جنگل رانده ايم |
كاش مـي شــــــــــــــــد در كنـارت بـا دل مســـــــــــــــــت و خرابـت
همدل وهــــــــم خانـه بـودن كاش مـي شــــــــــــــــد در خيالـم خـواب ورويـــــــــــــــــاي توديـدن در دل شـب مســــــــــــــــت بــودن چشـم زيبــــــــاي تـو ديـدن كاش مـي شـد از نگاهـت پل بـه دنيـاي دلـت زد موضوع مطلب : دل نوشته و رویای بی گناهان
درك عشق ... دل نوشته و روياي بي گناهان
![]()
![]()
پرنده بر شانه هاي انسان نشست![]()
![]()
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم ![]()
تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها
را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .
انسان ديگر نخنديد انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد
چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ![]()
اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام
اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟
تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.
اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .
آن وقت رو به خدا کرد و گريست![]()
عاشـق و ديوانــــــــــــــــــــه بـودن ![]()
![]()
![]()

مست چشمـــــــــان تـو بـود و
بوسـه نـا غافلـــــــــــه زد
![]()
![]()
ای دوست![]()
![]()
![]()
دوستت دارم برای همیشه
همیشه ای روشن
روشنای عشق![]()
عشق نالان
ناله ای از غم
غمی از یار
یاری از دیاربی کسان ![]()
بی کسان عاشق و معشوق
معشوق بی پناه
بی پناهی که فقط با ![]()
گل همنشین است
گلی که از بی کسی پرپر شده
روشنایی و عشق![]()
و ناله و غم یار و عاشقان و معشوق بی پناه را بدست باد
سپرده آوا سر داد.![]()
![]()
<
بازهم دستت دارم![]()
>![]()


![]()
![]()
زندگی ، زنداني است كه بيشتر از زنداني، زندان بان دارد

![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
موضوع مطلب : رویای بی گناهان
تقدیم به تنها امید زندگانی ام که شاید باشد یا شاید اصلا امیدی نداشته باشم که تقدیمش کنم ... رویای بی گناهان














![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

قلم را از استخوان بدنم تراشیده ام ُ مرکب را از خون رگ هایم گرفته وورق را از

برگه دلم جدا کرده و می نویسم من زندانی زندگی ام ّ جرم من عشق است و محکومیتم

بی تو بودن .می دانم که زمانه بیش از حد حسود است و به این محبت

پرده های سیاه جدایی را بین من وتو کشیده اما تا زمانی که تو راحت نباشی

و من از زندان آزاد نشوم هیچ نیستم ولی وقتی آزاد شدم می گویم که تو راحت قلبم بودی

و می دانم که خودت هم در عذابی ُ سپس منتظر می شوم تا تو بیایی

و با سند محبت مرا ضامن کنی..............



![]()
![]()
زندگی ، زنداني است كه بيشتر از زنداني، زندان بان دارد

![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
بهای گناهان ما پرداخت شده است .... احساسی ترین رویاها بهای گناهان ما پرداخت شده است پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم. به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم. لطفا برای خواندن بقيه متن به روی ادامه مطلب كليك كنيد چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی موضوع مطلب : احساسی ترین رویاها
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم."
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
درد ... دل نوشته
درد
دردیمی دریا بولوب دریای عمان آغلادی
قبریدن باش قالخیزیپ بیچاره لقمان آغلادی
دردیمی هانچی طبیبه ددیم درمان ایلسین
بیر باخدی منه بیر نسخیه چکدی مطبین باغلادی
مای غریبه، مای بينوا، مای تنها
فقط شما را مي خواهیم، مثل عشق، مثل خدا
موضوع مطلب : دل نوشته
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
چی بگم از دست تو ای روزگار....... دل نوشته چی بگم از دست تو ای روزگار.... چی بگم از دست تو ای روزگار مای غریبه، مای بينوا، مای تنها فقط شما را مي خواهیم، مثل عشق، مثل خدا موضوع مطلب : دل نوشته
ای که در ناپایداری پایدار
دیگه دستت رو بذار تو دست من
به تو چی می رسه از شکست من
ازم آرامو بگیر راحت دنیامو بگیر
از لبم جامو بگیر و دلخوشی هامو بگیر
اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر
اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر
اگه گنجی سر رامه جلوی رامو بگیر
اگه دنیا همه کامه همه دنیامو بگیر
اگه دنیا همه کامه همه دنیامو بگیر
و دلخوشی هامو بگیر
اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر
ای فلک بر سر من یه دنیا منت بگذار
واسه عاشق شدنم بازم یه فرصت بگذار
تو دیار بی کسی در نمی آد باز نفسم
من گذشتم از خودم برای اون دلواپسم.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
خدايا كمكم كن..... اي خدا . .... دل نوشته
خدايا كمكم كن..... اي خدا......

با که گویم غم دل جز تو که غمخوار منی
همه عالم اگرم پشت کند یار منی
دل نبندم به کسی روی نیارم به دری
تا تو رویای منی، تا تو مدد کار منی
راهی کوی توأم قافله سالاری نیست
غم نباشد که تو خود قافله سالار منی
*****







+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
زندگی ............. دل نوشته
زندگی
زندگی یه آرزویه مبهم
مگه نه، مگه نه، مگه نه
يك طلوع، يه غروب، يك دم
مگه نه، مگه نه، مگه نه
يك طلوع، يه غروب، يك دم
زندگي يك كوره راه، يه اميد، يك نگاه
مثل يك چراغ روشن، توي يك شب سياه
مگه نه، مگه نه، مگه نه
قصه هزيز و اوج، قصه ساحل وموج
قصه تنهايي، قصه ياس و اميد
يا سياه يا سفيد، وصل يا جدايي
قصه نام و ننگه، حرف بي رنگي و رنگ
سر به سر رسوايي
رو لب بسته غنچه وقتي پاييز مياد
چه غم انگيز مياد، چي بگه،به كي بگه
زندگي عاقبتش نبودن،يه سرود ناتموم سرودن
زندگي يه آرزوي مبهم.
مای غریبه، مای بينوا، مای تنها
فقط شما را مي خواهیم، مثل عشق، مثل خدا
موضوع مطلب : دل نوشته
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
زندان زندگی ...... دل نوشته
مای غریبه، مای بينوا، مای تنها فقط شما را مي خواهیم، مثل عشق، مثل خدا موضوع مطلب : دل نوشته
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
دلیل رفتن ......... رویای بی گناهان
اگر هزار دلیل برای رفتن دارم حتی یک دلیل هم برای ماندن ندارم زندگي، زنداني است كه بيشتر از زنداني، زندان بان دارد. موضوع مطلب : رویای بی گناهان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
تو بمان ........ دل نوشته
همه می پرسند:
«چیست درزمزمه مبهم آب؟
«چیست درهمهمه دلکش برگ؟
Every body asks:
«What hides in the ambiguous murmuring of water?
«What hides in the attractive humming of leaves?
«چیست دربازی آن ابرسپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
«What hides in the play of thet white cloud,
Above this calm lofty Blue,
Carring thou thus into the deep of fantasy?
«چیست درخلوت خاموش کبوترها؟
«چیست درکوشش بی حاصل موج؟
«What hides in the silent solitude of doves?
«What hides in the useless struggle of waves?
«چیست درخنده جام؟
که توچندین ساعت
مات ومبهوت به آن می نگری؟»
«What hides in the smile of goblet?
That you are so astonished to gaze
For hours?»
- نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
- Not of cloud,
Not of water,
Not of leaves,
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها؛
Not of this calm lofty Blue,
Not of this burning fire inside the goblet,
Not of this silent soiltude of doves;
من به این جمله نمی اندیشم!
Not of these do I think!
من مناجات درختان راهنگام سحر،
رقص عطرگل یخ رابا باد،
The tree silent praying at dawn,
The perfume of winter flowers dancing with wind,
نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،
صحبت چلچله ها رابا صبح،
The poppy breathing purely within the bosom of mount,
The swallows talking with the morn,
نبض پاینده هستی را،درگندم زار،
گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،
Existence beating immortal in the wheat paddy,
Playing colour and freshness upon the cheeks of flower,
همه را می شنوم، می بینم!
All I see and hear!
من به این جمله می اندیشم!
به تومی اندیشم!
Not of these do I think!
Of you do I think!
ای سراپا همه خوبی،
تک وتنها به تومی اندیشم!
Of you – all over goodness,
Of you alone do I think!
همه وقت،
همه جا،
من به هرحال که باشم به تومی اندیشم!
Every time,
Every place,
In whatever state, of you do I think!
توبدان این را
تنها توبدان
You Know this
Only you know this
توبیا،
توبمان با من تنها توبمان.
Come
Stay with me, stay you alone.
جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند!
Shine upon dark nights for the moonlight!
Maybe I die to you but smile for every flowers!
اینک این من که به پای تودرافتادم باز.
ریسمانی کن ازآن موی دراز،
Now that I have fallen upon your feet.
Make that long tress a piece of rope,
توبگیر!
توببند!
توبخواه!
Only you seize me!
Only you tie me!
Only you desire me!
پاسخ چلچله ها راتوبگو.
قصه ابرهوارا توبخوان!
Answer the swallows.
Narrate the tale of clouds!
توبمان با من، تنها توبمان!
دردل ساغرهستی توبجوش!
Stay with me, stay you alone!
Boil inside the heart of lifes goblet!
من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است،
آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش!
Only one drop of my life remains,
.Drink up the last drop of this empty goblet!
مای غریبه، مای بينوا، مای تنها
فقط شما را مي خواهیم، مثل عشق، مثل خدا
موضوع مطلب : دل نوشته
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
متشكرم ......... دل نوشته
متشكرم
برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.
برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.
برای همه وقت هایی که به من جراْت و شهامت دادی.
برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی.
برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.
برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.
برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.
برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.
برای همه وقت هایی که گفتی دوستت دارم.
برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.
برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.
برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.
برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.
برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.
برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی
و خدا حافظ برای همیشه

مای غریبه، مای بينوا، مای تنها
فقط شما را مي خواهیم، مثل عشق، مثل خدا
موضوع مطلب : دل نوشته
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط عاشقان بی گناه |
| ||||||